سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

93/12/15
11:39 صبح

آن شرلی با موهای سیاه

بدست یه دوست در دسته معرفی، موسسه محک، کودکان سرطانی

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّمَا   أَمْرُهُ   إِذَا   أَرَادَ   شَیئًا   أَنْ   یقُولَ   لَهُ   کُنْ   فَیکُونُ

*** آن شِرلی با موهای سیاه ***

سلام بر دوستان

چرا اَوانلی (Avonlea) ؟ شاید بهتر باشد برای پاسخ دادن به این سوال پلی به گذشته زد. تا جایی که حافظه یاری می دهد (چیزی بیش از دو دهه پیش) خونه ی مادربزرگه هر جمعه پاتوق فامیل می شد. شاید باید چندین ساعت راه طی می شد تا به دهات زیبای مادربزرگه رسید، خونه ی مادربزرگه شکوهی داشت. درش رو به بیرون که باز می شد روبروی خودت تا چشم کار می کرد تا آنجا که زمین و آسمان به هم می رسند، مزارع گندم می دیدی. خوشه هایشان فصلی سبز و فصلی زرد بودند و با سمفونی باد به زیبایی به رقص می پرداختند. به قول شاعر:

دلم را برد آن لحظه که بین باد می دیدم 

شکوه رقص های دلربای خوشه ی گندم 

همان لحظه که بین دست های باد جاری بود 

پریشانی موهای رهای خوشه ی گندم

فامیل دور هم جمع، پر از قهر و آشتی، جنگ و صلح، غم و شادی. ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه، ساعت به ساعت می گذشت تا زمانی فرا می رسید که همه میخکوب جعبه جادویی می شدند تا ماجرای دختر یتیمی را دنبال کنند که گرچه به موهای قرمز مشهور بود ولی جعبه ی جادویی خونه مادربزرگه که با چرخش پیچ کانال هایش تغییر می کرد، موهایش را سیاه نشان می داد و باقی رنگ های دیگر هم یا سیاه بود یا سفید. داستان دخترک با ورود اشتباهی اش به دهکده ای شروع می شد به زیبایی دهات مادربزرگه، بلکه زیباتر، دهکده ای که اَوانلی نام داشت. دهات زیبای مادربزرگه اکنون دیگر وجود ندارد، بعضی ها با غرور و افتخار می گویند برای خودش شهری شده. مزار گندمش که آرامش بخش خاطر مردمانش بودند اکنون جای خود را به خانه ها و جاده ها و یک پارک مصنوعی کوچک داده اند. اما اَوانلی، دهکده رویایی کودکی ما، در خیال هنوز هم همان اَوانلیست گرچه شاید در واقعیت آن هم به سرنوشت دهات مادربزرگه دچار شده باشد. بخاطر همین تصمیم گرفته شد که اسم اینجا اَوانلی بشه تا خاطرات خوبمون رو همیشه زنده نگه داریم.

مگر می شود از آن شرلی سخن گفت و از تیتراژ زیبای سریالش یاد نکرد، فیلم زیر قطعا یادآور خاطرات بسیار زیبایی برای شما خواهد بود.

تیتراژ سریال آن شرلی با موهای قرمز

*** تلنگری به خودمان ***

غم موهایم را داشتم که یکدست و لخت نیست که میریزد

و چقدر ناسپاسی ات کردم

و ندیده بودم کودکی که موهایش را شیمی درمانی برده است ولی ایمانش به تو از من بیشتر است و می خندد

و می خندد و راضیست به رضای تو

و من

چه ناسپاسم

کودکانی همچون کودکان ما

***

میدانی گرمای امید یعنی چه؟

یعنی فراموش نکنی که خدا اون بالاست

پس تا میتوانی برای دیگران امید باش

تا وقتی تو رو ببینن یاد خدا بیفتن


موسسه خیریه محک

می خواهم با محک آشنا شوم

محک چگونه به من کمک می کند؟من چگونه می توانم به محک کمک کنم؟

پی نوشت 1: اَوانلی همچون سایر وب های مشابه شامل دلنوشته ها و دغدغه های فکری و ... هستش.

پی نوشت 2: یه خواهشی که از دوستان دارم اینه در بخش نظرات، نظر تبلیغاتی و از این نظراتی که توش مینویسن مطلبت خیلی قشنگ بود بیا به وب منم سر بزن (عین توهین به شعور مخاطبه، چون اکثرا مطلب رو نخوندن، اگه نخوندی نظر نزار) و یا کلیپ فلان و بهمان نفرستید چون تبلیغاتی ها که درجا حذف میشن و منم صِرف یه نظر نمیرم به وب کسی سر بزنم ولی اگه تو سرتیتر نظرش آدرس سایتش بود یه سر میرم و اگه خوشم اومد به نوار علاقه مندی ها اضافش میکنم.

پی نوشت 3: این چند وقت گذشته بخصوص تابستون خیلی تلاش کردم که وب رو مثل گذشته فعال کنم ولی متاسفانه مشغله اجازه این کار رو نداده و با عرض شرمندگی حداقل تا 9 ماه دیگه هم وقت و امکان فعال کردن وب رو ندارم. البته در این مدت به وب سر میزنم و اگر دوستان نظری ارسال کرده باشند، حتما میخونمشون و ریزه کاری هایی هم در وب انجام میدم. انشالله به موقعش با برنامه های خوبی در خدمت دوستان گرامی خواهم بود.(تاریخ آخرین ویرایش پست ثابت: 17 مهر ماه 1394)

ایمیل وب:

Avonlea.ir@gmail.com

امیدوارم از قدم زدن در اَوانلی لذت ببرید

 

 


94/4/28
1:50 عصر

اشعار عکس نوشته (1)

بدست یه دوست در دسته عکس نوشته، شعر

به نام خداوند شعر و غزل/خداوند روزی ده بی مثل

حرف دکتر ها قبول آرام میگیرم ولی/ حرف یک بیمار را بیمار می فهمد فقط

خنده بر هر درد بی درمان...ولش کن بی خیال/درد دارد خنده هایم، چشم گریان بهتر است

ساده از ?من بی تو می میرم?گذشتی خوب من!/ من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم


94/4/10
11:2 صبح

آخه این همه سختی؟!؟!؟!

بدست یه دوست در دسته درد و دل کردن با خدا

به نام خداوند نیلوفرین /ستایش ز بهر تو ای بهترین

 

سلام بر دوستان

آخه این همه سختی؟؟؟


94/4/9
11:36 صبح

قرآن و ضرب المثل ها (1)

بدست یه دوست در دسته قرآن، ضرب المثل، Quran، Proverb

به نام خدای رئوف و غفور/حمید و لطیف و مجید و صبور/به نام خداوند وجد و سرور/پدید آور عشق و احساس و شور

سلام بر دوستان

 

کپی برداری از عکس های زیر به هر نحوی و شکلی به غیر از یک حالت آزاده و  اونم اینه که آدرس سایت یا وبلاگتون و یا هر چیز اضافه ای رو روی عکس واترمارک نکنید و نزنید

از تو حرکت از خدا برکت

از آنجا مانده و از اینجا رانده

هر گلی بزنی به سر خودت زده ای

یک دست صدا ندارد

بی گدار به آب نزن


94/1/11
12:5 عصر

*** تلنگری به خودم *** (1)

بدست یه دوست در دسته *** تلنگری به خودم ***

همیشه پاره ای از حرف های من با توست/همیشه دست نیازم، خدای من با توست/من از دریچه ی شب های قدر لبریزم/ولی گشودن زنجیر پای من با توست/شکوفه های قیام است و شاخه های قعود/نماز، زمزمه ی ربنای من با توست/مرا ببر به تماشای باغ های بزرگ/به قصر های رفیعی که جای من با توست/نه من توام، نه تو من – هم تو در منی، هم من/که ابتدای من و انتهای من با توست/همینکه با تو بخوانم برای من کافیست/همینکه پاره ای از حرف های من با توست


با ترنم های بهاری با شبنم های برگ های گل یاس با روشنی طلوع صبح با نوازش های نسیم بهاری با رقص نگاه ناز فرشتگان با موج های خروشان دل بی تابم با شهاب های کهکشان راه پر پیچ و خم دریاچه نقره ای دلتان سلامی را راهی میکنم به شما دوستان گرامی


فقط یک نیت بود و بس! با خود گفتم که امسال سال تحویل باید حرم امام رضا باشم، با امام رضا کاری داشتم، دلم خیلی گرفته بود، بنده ی خوبی هم برای خدا نبودم که مستقیما از خدا چیزی را بخواهم، رویم نمیشد. البته شیعه خوبی هم برای امام رضا نبودم اما تمام امیدم به لطف و کرم ایشان بود تا ایشان واسط بین ما و خدا و شفیع ما بشوند.

روبروی ضریح امام که رسیدم خیلی شلوغ بود بخاطر همین مجبور شدم مانند بقیه در مسیر مردم بایستم و زیارتنامه را بخوانم، چند ثانیه که گذشت با خودم گفتم آخر این چه زیارتی است که بخاطرش موجبات ناراحتی مردم را فراهم و بخشی از مسیر رفت و آمدشان را مسدود کرده ام. آخر اصلا این زیارت قبول است؟! بخاطر همین کتاب را بستم و رفتم گوشه ای پیدا کردم و نشستم. همانجا زیارت نامه را باز کردم و این دفعه صفحه ای باز شد که تویش نوشته بود اذن ورود. به فکر فرو رفتم. همانجا امام رضا را مخاطب قرار دادم و گفتم امام رضا من که با پُر رویی و روسیاهی داخل حرمتان شده ام و از شما اجازه هم نگرفتم، آیا شما راضی هستین که من اینجام، آیا اجازه میدین که اینجا باشم، میشه یه نشونه بهم بدین که بدونم آیا باید اینجا باشم یا نه؟

توی حال خودم بودم و حسابی از خودم ناامید که یکهو دیدم یکی از خُدّام آمد سمت آنجایی که من نشسته بودم و گفت از بین جوونا کسی هست که بخواهد برای امام رضا کاری کند، بعد دیدم که کلیدی را در یک در چوبی انداخت و باز کرد و چند جلد کلام الله مجید و چند رحل قرآن توی بغلم گذاشت و ازم خواست که آن ها را به راهرو شیشه ای ببرم، افتخار جابجایی چند چیز دیگر هم نصیبم شد.

باورم نمیشد، انگار در شوک بودم، از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم، به قولی از آن خوشم شد که شدم نوکر سرای امام رضا، بعد از آن هم جای خوبی گیرم آمد که زیارتنامه را بخوانم. همان موقع صحبت های بنده خدایی یادم آمد که می گفت وقتی میخواهی قرآن یا دعایی بخوانی و یا زیارتی بکنی، بخیل نباش، هر کس را که میتوانی به یاد بیاور و بعدش بگو ثواب این کارت برسد به خودشان و بستگانشان تا حضرت آدم و یکهو میبینی که به کلی آدم که اتفاقا بهش هم نیاز دارند خیر رساندی. از این رو قبل از اینکه برای خودم زیارت یا دعایی بکنم به نیت دوستان و آشنایان این کار را کردم.

آن شب، شب سال تحویل بود. حرم عجب صفایی داشت، بعد از سال تحویل در حرم ماندم و اولین نماز سال جدیدم را که نماز صبح بود به جماعت در حرم خواندم و بعدش وقتی که داشتم از صحن غدیر رد میشدم اسم گل شنیدم، پُرسون پُرسون رفتم تا به دارالقرآن رسیدم. دیگر جایی باقی نمانده بود، هی خدا خدا میکردم که راهم بدهند. چون نیت کرده بودم برای دو تن از بستگان گل های بالای ضریح را بگیرم. خدا خواست به اندازه دو سه نفر جا پیدا شد و من را راه دادند. وقتی آخر مراسم چند تکه از گل ها را گرفتم از این همه لطف امام رضا فقط یه حالت بهم دست داد. آن هم اشک شوق بود چون چیزی برای گفتن نداشتم.

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

 من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظه ی تردید بین ماندن و رفتن

و باز مثل همیشه در آستانه ی در من

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

(شاعر: سید حمیدرضا برقعی)

این هم فیلم لحظه ی سال تحویل در حرم مطهر رضوی (برای مشاهده کلیک کنید)

هنوز نیامده ای خداحافظ ...؟ تقصیر تو نیست، همیشه همین گونه بوده، برو اما من پشت سرت نه دست که، دل تکان می دهم.


   1   2      >